دست نوشته های بچه مثبت/مهرداد

مذهبی + مهدوی + ولایی

دست نوشته های بچه مثبت/مهرداد

مذهبی + مهدوی + ولایی

دست نوشته های بچه مثبت/مهرداد

تمامی تلاش ها در این وبلاگ ؛ جلب رضایت امام حاضر و ناظرمان مهدی عج است ؛ امید است با عنایت ایشان موفق باشیم ...

آخرین مطالب

شهید ابراهیم هادی دوست امام زمان عج بود ...

جمعه, ۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۲۱ ق.ظ

به نام خدای مهدی (عج)






ابراهیم را دیدم ؛ خیلی ناراحت بود ؛ پرسیدم چیزی شده ؟ گفت: دیشب با بچه ها رفته بودیم شناسایی؛ هنگام برگشت درست مقابل مواضع دشمن ماشا الله عزیزی رفت روی مین و شهید شد. عراقی ها تیر اندازی کردند ما مجبور شدیم برگردیم.
تازه فهمیدم ابراهیم نگران بازگرداندن همرزمش بوده...
هوا که تاریک شد و ابراهیم حرکت کرد ... و نیمه های شب برگشت ؛ آنهم خوشحال و سرحال ...!
مرتب داد میزد امدادگر ؛ امدادگر ... سریع بیا، ما شاالله زنده است!
بچه ها خوشحال شدند ... مجروح را سوار آمبولانس کردیم و فرستادیم عقب... ولی ابراهیم گوشه ای نشست و رفت توی فکر ...
رفتم پیش ابراهیم گفتم چرا توی فکری؟
با مکث گفت ماشالله وسط میدان مین افتاد؛ آنهم نزدیک سنگر عراقی ها ...
اما وقتی رفتم انجا نبود ... کمی عقب تر پیدایش کردم و در مکانی امن!!!
بعد ها ماشاالله ماجرا را  اینگونه توضیح داد: خون زیادی از من رفته بود و بی حس بودم...
عراقی ها هم مطمئن بودند زنده نیستم.
حال عجیبی داشتم ... زیر لب فقط میگفتم: یا صاحب الزمان (عج) ادرکنی
هوا تاریک شده بود؛ جوانی خوش سیما و نورانی بالای سرم آمد. چشمانم را به سختی باز کردم.
مرا به آرامی بلند و از میدان مین خارج کرد ... و مرا به نقطه ای امن رساند. من دردی احساس نمیکردم.
آن آقا کلی با من صحبت کرد؛ بعد فرمودند کسی میآید و شما را نجات میدهد. او دوست ماست!
لحظاتی بعد ابراهیم آمد. با همان صلابت همیشگی مرا به دوش گرفت و حرکت کردیم.
آن جمال نورانی ابراهیم را دوست خودش معرفی کرد ؛ خوشا به حالش...

منبع: کتاب سلام برا ابراهیم صفحه 117 و 118

http://www.afsaran.ir/link/1024031
http://mehrdadz.blog.ir/post/93
http://sangariha.com/view/post:6757796/1438301122/
http://hadinet.ir/view/post:8310602
http://www.cloob.com/u/bachemosbatm/120197159


#شهید_ابراهیم_هادی_دوست_امام_زمان_عج_بود ...
#ماجرای_نجات_رزمنده_از_روی_میدان_مین
##کتاب_سلام_بر_ابراهیم


بعد شناسایی ابراهیم دلواپس بود تا همرزمش را
که فکر میکرد شهید شده برگرداند.بعد جستجو
اورا درنقطه ای امن پیدا میکند،بعداز برگرداندن
همرزمش ورساندن به آمبولانس میرود توی فکر
که چطور او با آن جراحت سنگین از آن میدان
مین به محل امن جابجا شده؟  ماشا الله مجروح ان حادثه بعد ها به من گفت : خون زیادی  از من  رفته بود بی حس بودم و فقط  زیر لب  ذکر یا  صاحب  الزمان  ادرکنی  می گفتم. ناگاه جوانی خوش سیما و  نورانی بالای سرم آمد.  خیلی آرام  مرا از
منطقه خطر دورکرد وبعد فرمودند کسی میآید و شما را نجات
                                      میدهد. او دوست ماست!لحظاتی   
                                      بعد ابراهیم آمد. با همان صلابت
                                       همیشگی  و مرا  به دوش کشید                
                                       وبه عقب برگرداند !






نظرات  (۱)

۰۹ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۱ محمد آذرکار
+++

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی