وقتی شهید محمود رضا بیضایی و شهید عبدالحسین برونسی مراقب بودند تا بیهوده جان ندهند تا بتوانند شهید شوند.
به نام خدای شنهای طبس

شهید محمود رضا بیضایی:
تهران که بود، با ماشین خیلی این طرف و آن طرف میرفت؛ بقول همسر معززش،
بیشتر عمرش توی ماشینش گذشته بود! گاهی که با هم بودیم نگرانش میشدم؛ دیده
بودم که پشت فرمان، گوشیش چقدر زنگ میخورد؛ همهاش هم تماسهای کاری.
چند باری خیلی جدی به او گفتم پشت فرمان اینقدر با تلفن صحبت نکن؛ خطرناک
است! ولی بخاطر ضرورتهای کاری انگار نمیشد؛ گاهی هم خیلی خسته و بیخواب
بود اما ساعتهای زیادی پشت فرمان مینشست؛ با این همه، دقت رانندگیش خیلی
خوب بود، خیلی.
من هیچوقت توی ماشینش احساس خطر نکردم؛ همیشه کمربندش بسته بود و با سرعت
معقول میراند؛ لااقل دفعاتی را که با هم بودیم اینطور بود! یکی از
همرزمانش میگوید: «من بستن کمربند را از محمودرضا یاد گرفتم؛ توی سوریه هم
که رانندگی میکرد، تا مینشست کمربند را میبست؛ یکبار در سوریه به من
گفت: محسن! میدانی چقدر مواظب بودهام که با تصادف نمیرم؟!»
https://www.farsnews.com/news/13921208000097
شهید عبدالحسین برونسی به آرایشگاه رفته و از ارایشگر میخواهد صورتش را اصلاح کند
و ارایشگر میخواهد صورت و ریشش را زیاد کوتاه کند و زیر و پشت سرش را هم صاف کند!
وقتی ارایشگر بسیجی از او علت را جویا میشود و میگوید شما معمولا ریشتان را اینقدر کوتاه نمیکردید ، ایشان میگوید برای ماسک شیمیایی اینکار را میکند.
آرایشگر با تعجب میپرسد حاج آقا شما به شجاعت و خط شکنی معرف هستید ، مگر شما هم از مرگ میترسید؟
شهید برونسی میگیوید:
اتفاقا من میترسم ولی نه از جنگ و از مرگ، بنده از مفت مردن میترسم. مثلا اگر توی یک گودالی نشسته بودم و داشتم با بیسیم حرف میزدم و یکهو دشمن شیمیایی میزد و من اون جا می مردم در این صورت چه کار کردم برای جنگ؟ اگر ماسک رو قشنگ و مرتب بستم و نگذاشتم یک ذره هوا بره تو اونوقت تا اخرین لحظه میجنگم و تیپ رو هدایت میکنم یک رزمنده خوب باید تا جایی که میتونه بکشه بعد خودش کشته بشه!
یکی از دوستان شهید برونسی هم نقل میکند که ایشان چهارراه خندق را محل شهادت خود اعلام کرده بود و خیلی تلاش میکرد تا روز عملیات سالم بماند تا همان جایی که به او وعده داده بودند به شهادت برسد.
منبع:
خاک های نرم کوشک ص 220 و 221