دست نوشته های بچه مثبت/مهرداد

مذهبی + مهدوی + ولایی

دست نوشته های بچه مثبت/مهرداد

مذهبی + مهدوی + ولایی

دست نوشته های بچه مثبت/مهرداد

تمامی تلاش ها در این وبلاگ ؛ جلب رضایت امام حاضر و ناظرمان مهدی عج است ؛ امید است با عنایت ایشان موفق باشیم ...

آخرین مطالب

به نام خدای مهدی (عج)


افسران -  شهید ابراهیم هادی و بلند کردن افسر بعثی از روی زمین ...



شهید ابراهیم هادی و بلند کردن افسر بعثی از روی زمین ...

از ویژگی های شهید ابراهیم هادی ؛ احترام به دیگران بود ؛ حتی به دشمن جنگی
همیشه میگفت اکثر این دشمنان ما انسانهای جاهل و ناآگاه هستند. به همین خاطر بیشتر مواقع در درگیری به جای کشتن دشمن آنها را به اسارت میگرفت.اغلب بعد از اسارت انها چون عربی بلد بود با آنها صحبت میکرد. هر نوع غذایی هم خودمان میخوردیم برای آنها میبرد.این رفتار او باعث میشد اسرای عراقی مجذوب او شوند.
طوری که وقتی میخواستند آن اسرا را منتقل کنند با گریه نمیخواستند بروند و میگفتند اجازه بدهید حتی  ما علیه بعثی ها بجنگیم.
در عملیات بازی دراز ؛ به همراه شخص دیگر به بالای ارتفاعات رفتیم ؛ به سنگری رسیدیم که تعدادی عراقی در آن بودند و با اسلحه ام اشاره کردم که بیایند بیرون ، فکر نمیکردم اینقدر باشند ؛ ما دونفر بودیم آنها 15 نفر ؛ به انها گفتم حرکت کنید ولی فرمان نمیپذیرفتند.
موقعیت طوری بود که هر لحظه ممکن بود به ما حمله کنند.
هر چه با دست اشاره کردم که راه بیافتند ولی گوش ندادند.آنها به افسر درجه دارشان نگاه میکردند.
ان افسر هم با اشاره به بقیه فهماند که حرکت نکنند.
خیلی ترسیده بودم.دهانم از ترس تلخ شده بود.به فکرم رسید که به انها تیر اندازی کنم. هر لحظه ممکن بود اتفاقی بیافتد.از خدا کمک خواستم.  ناگهان از پشت سنگر ابراهیم را دیدم . آرامش عجیبی پیدا کردم.گفتم آقا ابرام کمک ؛ پرسید چی شده
گفتم مشکل اون افسر عراقیه نمیگذاره بقیه حرکت کنند.و بعد آن افسر را نشان دادم.
ابراهیم اسلحه اش رو روی دوشش انداخت و جلو رفت.
با یک دست یقه و یک دست دیگر کمر افسر بعثی را گرفت و او را از زمین بلند کرد.
ابراهیم و افسر بعثی کنار پرتگاه بودند.
تمام عراقی ها با دیدن این وضعیت از ترس روی زمین نشستند و دستشان را بالا گرفتند.
افسر هم مرتب به ابراهیم التماس میکرد و الدخیل الدخیل و الرحم الرحم میگفت.
دیگر تمام ترسم برطرف شده بود.
ابراهیم بعد از آن افسر را به میان اسرا برگرداند و من بعد توانستم همه اسرا و افسر بعثی را با خیال آسوده به پایین منتقل کنم.
 
منبع: کتاب سلام بر ابراهیم صفحه 105 و 106

#شهید #ابراهیم_هادی #بازی_دراز  #الگوی #جوانان #قهرمان #ورزشی #پهلوان  #الگو #شیفته #مرام #نسل_انقلاب #تربیت  #ماجرای #اسیر_گرفتن #عراقی_ها  #ترسیدن #از_اسرا #عراقی  #شجاعت #مثال_زدنی #یکی_شهید

باز نشر:
http://www.afsaran.ir/Link/1310319
http://www.afsaran.ir/link/996788
http://mehrdadz.blog.ir/post/66
http://hadinet.ir/view/post:8306620
http://www.cloob.com/u/bachemosbatm/119651392
http://sangariha.com/view/post:6743547/1436094357/
http://razesorkh.com/view/post:5201966


در موقعیتی در عملیات بازی دراز ما که دو نفر بودیم واسرای عراقی 15 نفر ؛ هر چه میگفتم حرکت کنند راه نمیافتادند .افسر ارشد بعثی همراه انها با اشاره به انها میگفت حرکت نکنند.ناگهان ابراهیم هادی را دیدم.از او کمک خواستم ؛ ماجرا را به او گفتم.او هم رفت با یک دست یقه و دست دیگرش کمر افسر بعثی را گرفت و از زمین بلند کرد ؛آنها نزدیک پرتگاه بودند. همه اسرا از ترس نشستند زمین و دستشان را به نشانه تسلیم بردند بالا.افسر عراقی هم مرتب التماس میکرد.ابراهیم او را به جمع اسرا برگرداند و ما هم به آسانی توانستیم آنها به پایین منتقل کنیم.


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی